
xa0 سلام این خاطره مربوط به چند ساله پیشه سیما خواهر محمد یه مدت بود داشت راجب حجاب تحقیق میکرد بعضی وقتا هم میومد مغازه چند ساعت مشغول بود داستانای مختلف صحبتای مخنلف رو میخوند تا اینکه بالاخره تصمیمشو گرفت یه روز ما قرار بود بریم خونه محمد اینا یه چایی بخوریم بعدش بریم بیرون دسته جمعی ما رفتیم سپهر درو باز کرد شدیدا اخماش توهم بود خیلی ناراحت بود ما رفتیم داخل و نشستیم شروع کردیم به خوش و بش کردن محمد برعکس سپهر خیلی خوشحال بود هی شوخی میکرد سیما برامون چایی اورد ولی یه کم روسریش اومده بود جلو...
ادامه مطلب