دورهمیه کمدی و ترسناک

خرید بک لینک

سلام اول معذرت میخوام به خاطر تاخیرم چون این روزا خیلی سرم شلوغ بود واقعا وقت نمیشد که بیام وب.

خب همونطور که احتمالا متوجه شدید من چند روزی تهران نبودم و خاله لاله پیشه بچه ها میموندن روزی که قرار بود برگردم زنگ زدم خونه اما هیچکس جواب نداد زنگ زدم به گوشیه بچه ها جواب ندادن زنگ زدم به خاله اونم جواب نداد به محمد زنگ زدم سپهر جواب داد گفت ازشون خبر نداره و محمدم گوشیشو خونه جا گذاشته خلاصه من خیلی نگرانشون شده بودم تقریبا ساعت ۱۰ شب بود که رسیدم خونه ماشینو گذاشتم توپارکینگ رفتم بالا دیدم در خونه بازه رفتم داخل دیدم میز جلوی در افتاده رو زمین و چند قطره خون هم روی زمین بود رفتم اتاق بچه هارو چک کردم دیدم کااملا به هم ریختست و خووونی داشتم میمردم ازز نگرانی همون موقع گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود گوشیو برداشتم گفتم

-:بله؟

+:سلام علی اقا

-:شما؟

+: مهم نیست من کیم مهم اینه که خواهر و برادرت الان پیش من هستن و اگر اونارو میخواای باید هرکاری که بهت میگمو انجام بدی

-:تو کی هستی عوضی؟اصلا از کجا معلوم راست میگی؟

همون موقع صدای نفس اومد با گریه میگفت داادااشی تورو خداا بیا مارو نجاات بده داداشی من میترررسم گفتم اروم باش عزیزم اروم باش نفسم من میاام زود فقط بگو سامیار اونجاست؟

گفت ارره اماا بیهوشه داداشی خیلی سامیو زدن بیا تورو خداا گفتم الان کجایی؟

که یارو گفت

+:نه دیگه قرار نشد زرنگ بازی در بیاری

-:یه تار مو از سرشوون کم بشه میکشمت پدرتو درمیارم........(اینو نمیتونم بگم دیگه)

قطع کرد اس ام اس داد

برو پایین کنار دوچرخه ی سفید یه کیف هست

فشنگی رفتم پایین کیفو پیدا کردم بازش کردم لبااسای نفس و سامی بوود که کاملا خونی شده بود

دوبار زنگ زد

+:از هدیم خوشت اومد؟

-:خفه شو اشغااال چی از جون من میخوای؟؟

+:اول اینکه اگرر پای پلیسو بکشی وسط این خواهررتو میفرستم بره اون دنیا پس حواستو جمع کن

-:بلاایی سر نفس من بیاااد زندت نمیزارم عوضی

+:پسرجون فعلا قدرت دست منه پس منو تهدید نکن تا فردا ساعت ۱۰ بیست میلیون میااری به ادرسی که بعدا بهت میگم

و تلفنو قطع کرد نمیدونستم باید چیکار کنم نمیتونستم به پلیس زنگ بزنم تصمیم گرفتم برم پیش محمد یه فکری بکنیم باهم

رفتم بالا

زنگ زدم

در بااز شد

و یه چیزی ترکید و کلی کاغذ رنگی پخش شد

نفس سامیار محمد سیما مهدی سپهر وایستاده بودن دست میزدن و میخندیدن اصلا نمیشددد جمعشون کرد از شدت خنده

عصباااانی شدمااا یعنی صحنه رو که دیدم حساابی امپر چسبوندم رگاام زده بود بیرون سرخ شده بودم اصلا یه وضعی بود

گفتم من پدرتوونوو در میارم حالا من بدو نفس و سامی بدو همینجووری میخندیدن در میرفتن داد زدم ۴تا فیلم پلیسی دیدید جوگیرر شدید؟؟اگرمن امشب اون تلوزیوونه کوفتیو جمع نکردم من میگفتم اونا بیشتر میخندیدن اخر محمد منو گرفت نشستم سیما برام اب قند اورد یه کم اروم شدم

بقیه هم دیگه خندشون بند اومده بود اماا تا منو میدیدن باز شروع میکردن

سپهر گفت داداش من واقعا از طرف جمع ازت عذر میخواام اماا نمیدونی چ شکلی شده بودی باز زد زیر خنده

خندش که تموم شد گفت راستش تو که رفتی روز اول من و سیما اومدم پایین با نفس و سامی نشسته بودیم چایی میخوردیم نفس گفت چند وقتی میشه دور هم جمع نشدیما سامی گفت اره بعد اون مسافرت مسخره دیگه دورهمی نداشتیم من گفتم با یه دورهمیه کمدی و ترسناک چطوورید؟بچه هاا هم که ماشااالا پایه براشوون که تعریف کردم کلی خوششون اومد امروز از صبح قرار گذاشتیم بچه ها تلفنای تورو جواب ندن خاله رو هم سیما راضیش کرد خیلی مخاالف بود اول نمیخواستیم بهش بگیم اما برای اینکه تورو بیخبر بزاره مجبور شدیم بعدم باهم خونه رو به هم ریختیم با بتادینم همه جارو قرمز کردیم لبااساارم همینطوووور اما تو انقدر هول شده بودی نفهمیدی اون خون واقعی نیست تو که اومدی تو پارکینگ من اومدم در خونتونو باز کردم این خطم دیرووز خریدیم حرف زدن و تغیر صداا هم کار داش سامیه خودمون بود البته ناگفته نموونه محمدم نمیدووونست اونم تو عمل انجام شده قرار گرفت وگرنه نمیزاشت گوشیشم خودم قایم کردم صبح پیداش نکرد که ببره راستی داداش نفسم بازیگره خوووبیه هاا یه طووری با اه و ناااله حرف میزد باهاات منم داشت باورم میشد یکی دزدیدتش به خودت رفته گفتم پاچه خواری نکن که فایده ندااره من کشتمت سپهر دورهمیه کمدی و ترسسناک اره؟

خندید گفت داداش ما وقتی رفتی تو پارکینگ نا محسووس ازت عکس گرفتیم ببین

عکسااا واقعااا باحال بود خیلی قیافم وحشتناک شده بود با دیدن عکسا خودمم زدم زیر خنده

کم کم سیما و نفس شامو اوردن خوردیمم باهم جااتون خالی خیلی چسبید دستپخت سیما حرف نداره

بعدشم بعد از کلی کل کل و خنده و مسخره بازی ساعت ۲ بود تقریبا که اومدیم بیرون از خونشوون تو پله ها به شووخی گوششونو گرفتم گفتم حالا دیگه منو سرکار میزااارید اره؟

سامی گفت نه داداش ما غلط بکنیم این سپهر مارو اغفال کرد تو که میدوونی ما چه بچه های مظلوومی هستیم نفس گفت راست میگه این سپهر همش از سادگی و مظلومیت ما سو استفاده میکنه

گفتم بلــــــــــــــــــــــــــه شما دوتااا که واقعا خیلی مظلوومید خندیدن و اخرشم سامی تو اتاقش خوابید اما نفس چون جای شلوغ خوابش نمیبره منو مجبور کرد رو کانااپه بخوابم

در کل شب جالبی بود بعد مدت ها دور هم جمع شدیم اما خب من واقعا نگران شده بودم شوووخیه خیلی بدی بود

علی و نفس ...

ما را در سایت علی و نفس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 632 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 4:20

صفحه بندی